هستی دختری از ایران
من هستی 12 سالمه . میخوام این جا بعضی نوشته هام رو بذارم و نظر بقیه رو بدونم.
بازهم شروع به نوشتن میکنم بازحرف های راکه دلم ازان پراست مینویسم .بعضی وقت هااحساس تنهای می کنم احساس میکنم کسی جزخودم مرادوست ندارد .البته این دلتنگی برای دوستانی است که ددرمدرسه دارم. خیلی سخته که تو به دوستت سرامتحان تقلب برسونی که نمره اش بالا بیاید اماحتی حاضرنشودازتویک تشکر خشک وخالی بکند.خیلی سخته تویک نظربازی بدهی ودوستت هم نظر بدهد برنامه ی تلویزیون نگاه کنیم ووقتی مادرت امددنبالت دوستت بگویدفلان بازی راکردیم ولی اون بازی رادخترشمانظرداد وبعدمادرت وقتی به خانه می رسیم به توبگویدتودرعالم بچگی به سرمی بری .خیلی سخته وقتی یک روزدرایام مدرسه به علت کسالت غیبت کردی به دوستت زنگ بزنی وازاوبپرسی درمدرسه چه کارکردی؟ بگویدفلان درس راپرسیدو...ولی ازهمه مهمتررابه تونگویدکه بعد وقتی فردای ان روز به مدرسه می روی ومی فهمی امتحان فلان درس راداری وازاومیپرسی چرابه من نگفتی امتحان داریم .خانم تازه بهش برهم می خورد وبه دروغ به شمامی گوید خودم هم تازه فهمیدم .چه حالی پیدامی کنی؟بااین مسائلی که تعریف کردم به نظرشماحق باتواست یادوستت؟
هوای گرم تابستان – نسیم – بوی گل رز را به مشامم میرساند . من در لابلای علف های بلند و زرد رنگ به دنبال شاپرک ها میدوم . صدای خوش جیر جیرکها و گاهی پرنده ای گرما را از یادم میبرد .میخواهم بدانم شاپرکها چه می کنند ؟
وقتی دنبالشان می دوم به گل رز بزرگی میرسم . رنگش مثل طلا برق میزند و برگهایش به رنگ یشم .....
می خواهم آن را بچینم اما میبینم خانه شاپرکها همان جاست . پشیمان میشوم . فکر میکنم خانه خرابی شاپرکها سودی ندارد.
درخواب شیرین دیدم که درخت سیبی سیب هایش رابه پایین می اندازدچون سیب هایش کرم خورده بودودرفکرش می گفت این سیب حاصل زحمت های من نمی شودبهتراست ان هارابه دوربیندازم حرف های درخت راشنیدم وازخواب پریدم .
| Design By : Pichak |
